X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 15 آذر 1386 ساعت 12:07
رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم. خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی
من در پاسخش گفتم اگر وقت دارید. خدا خندید : وقت من بی نهایت است...
در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟
پرسیدم: چه چیز شما را سخت متعجب می سازد؟
خدا پاسخ داد: کودکی شان
اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند
و بعد دوباره پس مدتها آرزو می کنند که کودک باشند
... اینکه آنها سلامتی شان را از دست می دهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را ازدست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند
اینکه با اظطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند
و بنابر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده
اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند
و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند
دستهای خدا دستانم را گرفت و برای مدتی سکوت کردیم
و من دوباره پرسیدم: به عنوان یک پدر می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟
او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد
همه کاری که آنها می توانند بکنن این است که
اجازه دهندکه خودشان دوست داشته باشند
بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
بیاموزند که تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی بر قلب آنان که دوستشان می داریم
ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها التیام بخشیم
بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد
کسی است که به کمترین ها نیاز دارد
بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست دارند
فقط نمی دانند که احساسشان را چگونه بیان کنند
بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند
و آن را متفاوت ببینند
بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند
بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند
من با خضوع گفتم:

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟
خدا لبخند زد و گفت:
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo